توضیحات
کتاب محله افراها
کتاب محله افراها به قلم خانم مهناز درگاهی فر است که در نشر معارف به چاپ رسیده است. این کتاب با عنوان سفرنامه هفت شهر در شرق کانادا است که تجربه شخصیی خانم درگاهیفر به کانادا است . در این سفرنامه ایشان به تفصیل از مشاهدات و تجربیات خود در این سفر میگوید.
برشی از کتاب محله افراها :
– لابد وقتی هم که در کوچۀ بن بست بیضی شکل محلۀ پارک لند درایو که دورتادورش را خانههای شیک شیروانیدار تریبلکس یکدست با پنجرههای چوبی کلاسیک و باغچههای سبز مجزای زیبا پر کرده بودند و در فاصلۀ کمی از خانۀ خودش مقابل ماشینهای آخرین مدل ایستاده بود ولی نمیدانست کدام خانه یا کدام ماشینها متعلق به او و خانوادۀ اوست و نه رنگ در آشنا بود و نه پلاک خانه به یادش میآمد، این جمله را با خودش تکرار میکرده که [آخه کی خودش رو به جهنم تبعید میکنه که من کردم!]
“محلۀ افراها” کتابی در ژانر سفرنامه و روایت واقعی سفر نه از سر خوشیِ یک بانوی جوان در تابستان ۲۰۱۸ به سرزمین آمال و آرزوهای دوست کودکیهایش است. دوستی که آن روزها پس از گذشت بیش از ده سال از مهاجرتش به کانادا، سخت بیمار بوده ولی رنج غربت بیش از درد بیماری روح و روانش را آزار میداده است. دوست جوان نویسنده که در بین همگان به حافظۀ قوی شهرت داشته، روزی به دلیل فراموشیهای کوچک و غیرعادی مثل گمکردن آدرس منزلش در کانادا به پزشک مراجعه میکند ولی سیستم درمان علیل کانادا با تأخیر و تعلل در روند تشخیص به موقع بیماری، وخامت حال او را تشدید میکند تا جایی که فرصتی برای او باقی نمیماند.
ماجرای سفر به کانادا چه بود؟
نویسندۀ کتاب کاملاً اتفاقی متوجه بیماری دوستش شده و پس از اینکه میفهمد خانوادۀ او در ایران از بیماریاش اطلاعی ندارند، ناگهان تصمیم میگیرد که به تنهایی به کانادا سفر کرده و به خاطر مسألۀ فراموشی دوستش در مراقبت از او کمک حال خانوادۀ او در کانادا باشد.
اما بعد از سفر و آگاهیاش از حقایق پشت پردۀ زندگی در غربت و دیدن تغییر خلق و خوی افراد و اثرات فرهنگ غربی بر روحیات و منش انسان شرقی، چنان تصورش از خوشی و زندگی باکیفیت در غربت مخدوش میشود و باورهایش دربارۀ رشد و ترقی و مزایای زندگی در غرب و اخلاقیات مدرن و سبک زندگی غربی به هم میریزد که معنای زندگی مرفه به قیمت مهاجرت برایش رنگ میبازد و از درونْ معانی و افراد برایش تهی میشوند.
اما او نمیتوانست این همه خالیشده از محبت و معنی به دنیای خودش برگردد. باید به دنبال ساخت معانی جدید در غربت بین غریبهها میگشت تا دنیا برایش تیره و تار باقی نماند. نهایتاً تصمیم به فهم و تماشای بیشتر جهان و تفکر دربارۀ اثرات انسان بر محیط پیرامونش و جهانی که می سازد و اثر متقابل جهانی که ساخته بر خود او، میگیرد! این رنج و تفکرات از همان هفتههای ابتدایی او را به شناخت بیشتر فضای زندگی مهاجران، دنیای مدرن کاناداییها، شناخت بیشتر ساکنانش و غمهای خفته در تاریخ این سرزمین سوق میدهد.
کنکاشی که نتیجهاش مردم شناسی کانادایی ها، غریبه شدن آشناها و دوست شدن غریبه ها و حتی بعضاً جابه جایی معنای واژه¬هاست.
سفری که با رنج یک دوست شروع می شود ولی دردش برای راوی کتاب به حدی میرسد که باعث فرار او از سرمای خانۀ خودی ها به گرمای خانۀ غریبهها و گریزش با قطاری از پی قطار دیگر و از شهری به شهر دیگر میشود تا بلکه در هر شهر تکهای از غم و بهت و ناباور اش را با تکهای از فهم و دوستی و محبت پاک کند. تا جایی که عمر سفرش به جای یک شهر به هفت شهر قد می¬کشد و او که برای کاهش تحمل درد یک تومور بدخیم، رنج سفر و تنهایی را به جان خریده بود با ترومایی بس بدخیمتر به وطن باز میگردد.
ترومایی که ریشه در تعویض معانی دارد و قرار است با مفاهیم جابهجا شده، تا همیشۀ ابدیتِ حضور کلمات، در این کتاب و در روحش باقی بماند. ترومایی آمیخته به فهمهای جدید، رنجهای مدرن و زخمهای فراموشنشدنی! این کتاب لحظاتِ غرق در خوشی و ناخوشی، لذت و زحمت، دوستی و دشمنی، حیرت و حسرت، تفکر و تفنن و تنهایی و تعجب نویسنده حین درگیریاش با ماجراهای سه ماهِ سراسر تنهایی در غربتِ سرزمین افراها را روایت میکند.
چرا کتاب را محله افراها نامگذاری کردند؟
غربتی که ابهت کانادا را در انتهای سفر برایش در هم میشکند و آن را به محلهای که صرفاً افراهای جذابی دارد، مبدل میکند. ماجراهایی که بعضاً خود نویسنده به دلیل حرمت دوستی و حق نان و نمک از بازگوکردنشان اِبا دارد و برای تحملشان در روایت آنها، به کنایه و مجاز و استعاره پناه میبرد.

نظرات کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.